یکی دو هفته میشه که به پیشنهاد G، شبها قبل از خواب چند صفحه ای کتاب می خونیم. روی هم رفته تفاوت خاصی احساس نمی کنم. شاید قرار نیست به این زودی تفاوتش رو احساس کنم. شاید هم، قبل از خواب وقت درستی برای مطالعه کردن نیست. به هر حال، چیزی که الان این مطالعه های شبانه برام داشته، حس نوشتن بوده. به خاطر همینه که الان اینجام و می خوام که دوباره نوشتن رو شروع کنم.
اولش از یک سری کتاب طنز و سرگرم کننده که عموما سروتهی نداشت شروع کردم. بعد از آن سراغ یک کتاب داستان از مصطفی مستور که قبلا خودم خریده بودم رفتم. به دو صفحه نکشید که به کناری گذاشته شد و جای خود را به کتاب ماهی داد. اما در مورد ماهی باید گفت که کتاب بسیار خوبی است. اما مثل همه کتابهایی که اهدافی مثل انگیزش و موفقیت را دنبال می کنند، و در نهایت حسی غیر واقعی و شعارگونه در خواننده ایجاد می کنند، احساس کردم که اصلا با جریان داستان و نحوه جفت و جور شدن مولفه ها ارتباط بر قرار نمی کنم. چیزی که همیشه در مورد کتابهایی مثل "مدیر یک دقیقه ای"، "راز شاد زیستن"، "چه کسی پنیر مرا برداشت"، "هفت عادت" و ... در من صدق می کند این است که، در ابتدای امر از درونمایه و پیامی که کل کار در بر دارد خیلی خوشم می آید و خیلی در موردش فکر می کنم. اما همین که داستان به جریان می افتد و به روشهای مختلف روی پیام اصلی داستان تاکید می شود، احساس می کنم که جو غیر واقعی و آرمانی شدیدی بر داستان حاکم می شود. قبلا خیلی دقیق به مسئله فکر نکرده بودم، اما این بار به این نتیجه رسیدم که این مدل آرمان گرایی ها و نگرش اتوپیایی حتی می تواند اثر منفی هم داشته باشد. برایم جالب است که این دست کتابها علیرقم بار و پیام عمیقی در خصوص مسائل زندگی اجتماعی و فردی دارند اقبال چندانی در جذب انواع مخاطب بدست نیاورده اند. شاید به این خاطر است که اکثریت قشر کتابخوان گرایش به واقعیت دارند تا فانتزی دست نیافتنی. من اسم ژانر این کتابها را فانتزی دست نیافتنی نمی گذارم، اما مسلما به مقدار قابل توجهی از هردو می شود در متن این کتابها پیدا کرد. به هر حال، برای من ماهی یک پیام جالب داشت که دوست دارم اینجا به اشتراک بگذارم.
شما در انتخاب کاری که انجام می دهید حق انتخاب ندارید. اما در مورد چگونگی انجام آن حق انتخاب دارید.
یعنی علیرقم اینکه جریان زندگی بر خلاف خواست من است، من می توانم باز هم از آن لذت ببرم.